حالم بد نیست ولی به سرم که بزنه دیگه زده! انقدر الکی به خودم تلقین می کنم که جدی جدی حالم بد می شه و بی حال می افتم رو تخت و دانشگاه نمی رم.درسی نخوندم که بخوام تحویل استاد بدم و پشت سر هم،آماج سوالات ریز و درشت قرار بگیرم،پس همون بهتر که بمونم خونه! با خودم می گم: نیلوفر راس میگه،امروز روز آرامشه! بعد پنجره رو تا آخر باز می کنم و باز ولو می شم رو تخت و یه عالمه خنکای پاییز می آد و می پیچه دورم و تا می تونم نفس های عمیق می کشم و فکر می کنم هر از گاهی بی خیالی لازمه تا خوشبختی رو با تمام وجود حس کنی.
پ ن:توصیه می کنم هر از گاهی در اوج مشغله خودتونو به بی خیالی بزنید.عصر با خبر شدم کلاس تشکیل نشده!
امروز یک دنیا دعا مستجاب می شود و یک بغل آرزو برآورده...
کاش آرزویت باشم،کاش آرزویت بر آورده شود.
می رود خورشید
می روند ستارگان
می رود ماه...
آسمان می ماند
جایی ندارد که برود
+آدم ها به هم زل می زنند، گاهی به زور لبخند می زنند اما حرفی نمی زنند! از فضولی همدیگر می میرند ولی به هم سلام نمی کنند،سلام نمی کنند،سلام نمی کنند...
+درست در لحظه ای که فکرش را هم نمی کنی عاشقت می شوند، به همین سادگی، به همین مسخرگی!
+کاش می شد حال و هوای این روزهایم را بایگانی کنم برای لحظه های عقل پریدگی.

این بار که بیایی کفش هایت را پشت ابرها پنهان می کنم تا راهی برای فرار نداشته باشی، تا شاید بمانی! قرار نیست این بار هم تنها روی برگهای پاییزی راه بروم و تنها سوز پاییزی بیاید و من را گم کند در خودش. قسم می خورم این بار که نباشی برگهای پاییزی را ذخیره کنم برای روز مبادا برای روزی که من باشم و تو باشی و خدا، برای روزی که پا به پای برگهای پاییزی برقصیم برای روزی که خش خش برگها در خاطرمان جا خوش کند.

سوز پاییزی می آد منو جو می گیره و می شم جز نفرات برتر سرما خورده های پاییز ۸۸، سرفه می کنم ادولت کلد و آموکسی سیلین می خورم ولی ابدا پنیسیلین نمی زنم. دلم نارنگی نوبرونه ترش می خواد ولی لیمو شیرین می خورم. خوابم می گیره،عطسه می کنم دلم دوغ تگری می خواد ولی شیر گرم می خورم. سردم می شه تب می کنم دلم آش با پیاز داغ فراوون سید مهدی می خواد ولی سوپ خونگی می خورم. مهر می شه، دلم کتاب می خواد دفتر می خواد دانشگاه می خواد ولی از رختخواب جم نمی خورم...
پ ن: اینایی که گفتم علائم آنفولانزا خوکی که نبود؟!
بازم یه بازی وبلاگی دیگه که همه توش دعوتن،حتی شما!
"راز" نوشته ی "راندا برن" یکی از بهترین کتاباییه که من خوندم و توی صدها جمله ی خوب این کتاب این جمله رو خیلی دوست دارم:
((چه فکر کنی که می توانی چه فکر کنی که نمی توانی،در هر دو حالت حق با توست!))

لبهایم را که سرخ کنم
پیراهن چین دارم را که به تن کنم
و کفشهای تخ تخی ام را به پا
آن وقت است که حسودیت می شود
به من و دختر بودنم!
اتفاق مرتبط:
من:موافقی کلاس متون رو ظهر برداریم؟
دوست:نه! بهتره صبح برداریم.
من:آخه چرا، ما که تا ظهر کلاس دیگه ای نداریم؟
دوست:آخه استاد متون ظهر خانمه.
من:(!) لبخند تلخ، سکوت...
پ ن:خدایا! کاری کن تا عادت کنیم ارزش و جایگاهمون رو بر اساس انسان بودن و تلاشمون تعیین کنیم نه دختر یا پسر بودنمون.

سردی کلام من
شاید،
شروع یک دوستی ولرم!
