تبليغاتX
چکه ای از ناودان یک احساس

چکه ای از ناودان یک احساس

بیا

 پر از بهانه کن مرا

پر از شعر شده ام

از نبودنت

 

پ ن: این روزها همه می روند،شما چطور؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:45  توسط فرشته شریعتی  | 

خیلی زودتر از اون چه که فکرشو می کردم سرمای زمستون سر رسید.تا جایی که یادم می آد هیچ وقت دل خوشی از سرما نداشتم و به جز برف بازی های دوران کودکی هیچ خاطره ی قشنگی که بخوام ازش حرف بزنم از زمستون ندارم.امروز خسته از کلاس های پشت سر هم شنبه ها و سرمای طاقت فرسا،فکرم مدام طرف نوشیدنی های گرم پر می کشید اول دلم یه فنجون چای داغ خواست اما وقتی یاد لیوانای یه بار مصرف و چای کیسه ای بوفه ی دانشگاه افتادم کلا بی خیال شدم و فکر کردم کاش می شد به جای بوفه ی مسخره ی گوشه ی حیاط یه کافی شاپ راه می انداختن و توش به جای چای کیسه ای تو لیوانای یه بار مصرف -که هیچ وقت از خوردنش لذتی نبردم-تو فنجونای سفید و تمیز که لابد باید روش آرم دانشگاه آزاد اسلامی هم حک شده باشه بهمون چای تازه دم می دادن(!) بعد،خودم از آرزوی محالم لبخندی زدم و یاد آخرین باری که رفته بودم کافی شاپ افتادم، من بودم و نیلوفر طبق معمول حرفا و درد دلای دخترونه بود،درد دلایی که معمولا به جایی نمی رسه ولی آخرش احساس سبکی می کنی،این که بعضی وقتا یکی باشه بشینه رو به روت و به چرت و پرتایی که از این در و اون در می گی گوش کنه نعمت بزرگیه.بعد یاد قهوه ی غلیظی افتادم که اون روز خوردیم و به کل از فکر چای داغ و فنجون و این حرفا در اومدم و هوس قهوه ترک کردم و به هیچ عنوان حریف خودم نشدم که به جای کافه برم خونه و بچسبم به رادیاتور و چرت بزنم یا اگه خیلی اکتیو باشم جزوه های اجق وجقمو پاک نویس کنم و خوشحال باشم که از سرما نجات پیدا کردم و...
به خودم که اومدم جلوی کافه بودیم این بار هم نیلوفر بود که همراهیم کنه،پشت اولین میز خالی که به چشم می خورد نشستیم ولی احساس راحتی نمی کردم، نمی دونم چه مرضیه که همیشه باید یه جای دنج بشینم جایی که بتونم همه رو ببینم ولی کمتر کسی چشمش به من بیفته. اولین میز دنجی که خالی شد جامونو تغییر دادیم و وقتی منو رو آوردن با این که می دونستم هوس قهوه ترک منو این جا کشونده و به جای رفتن به خونه و نشستن ور دل رادیاتور اینجام،ولی به رسم عادت منو رو ورق زدم و اسمای عجیب غریبو از نظرم گذروندم و بعد با مکثی تصنعی سفارشم رو دادم.
از کافه که خارج شدیم هوا تاریک و همچنان سرد بود.تو پایانه ونک منتظر تاکسی وایستادم،انگار که تاکسیا به مقصد کردستان غیب شده باشن. وایستادم، انقدر که از سرما طعم قهوه و گرماش از سرم پرید،انقدر که دندونام به هم خوردن و هی بینیم رو بالا کشیدم و هی لعنت فرستادم به کیفم که هیچ وقت خدا توش دستمال پیدا نمی شه و بعد حرص خوردم از قهوه هوس کردنم و بعد تو صف تاکسی جلوی ملت در جا زدم تا پاهام بی حس نشه و هی دستامو ها کردم و آرزوی کیسه ی آب گرم و پتو کردم حتی یه شال که به دادم برسه از دست سر دردهای سینوزیتی.

به خونه که رسیدم، هم چای دم کرده بود هم رادیاتور و هم جعبه ی دستمال کاغذی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:13  توسط فرشته شریعتی  | 

هر از گاهی یادم می افتد که دوستت دارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:40  توسط فرشته شریعتی  | 

حالم بد نیست ولی به سرم که بزنه دیگه زده! انقدر الکی به خودم تلقین می کنم که جدی جدی حالم بد می شه و بی حال می افتم رو تخت و دانشگاه نمی رم.درسی نخوندم که بخوام تحویل استاد بدم و پشت سر هم،آماج سوالات ریز و درشت قرار بگیرم،پس همون بهتر که بمونم خونه! با خودم می گم: نیلوفر راس میگه،امروز روز آرامشه! بعد پنجره رو تا آخر باز می کنم و باز ولو می شم رو تخت و یه عالمه خنکای پاییز می آد و می پیچه دورم و تا می تونم نفس های عمیق می کشم و فکر می کنم هر از گاهی بی خیالی لازمه تا خوشبختی رو با تمام وجود حس کنی.

پ ن:توصیه می کنم هر از گاهی در اوج مشغله خودتونو به بی خیالی بزنید.عصر با خبر شدم کلاس تشکیل نشده!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:14  توسط فرشته شریعتی  | 

امروز یک روز عادی نیست و من همچنان منتظر یک اتفاق نابم اتفاقی که می دانم بالاخره می افتد،شاید در همین۸/۸/۸۸!!

امروز یک دنیا دعا مستجاب می شود و یک بغل آرزو برآورده...
کاش آرزویت باشم،کاش آرزویت بر آورده شود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:3  توسط فرشته شریعتی 

می روند ابرها

می رود خورشید

می روند ستارگان

می رود ماه...

آسمان می ماند

         جایی ندارد که برود

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:39  توسط فرشته شریعتی  | 

+آدم ها به هم زل می زنند، گاهی به زور لبخند می زنند اما حرفی نمی زنند! از فضولی همدیگر می میرند ولی به هم سلام نمی کنند،سلام نمی کنند،سلام نمی کنند...

+درست در لحظه ای که فکرش را هم نمی کنی عاشقت می شوند، به همین سادگی، به همین مسخرگی!

+کاش می شد حال و هوای این روزهایم را بایگانی کنم برای لحظه های عقل پریدگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:29  توسط فرشته شریعتی  | 

این بار که بیایی کفش هایت را  پشت ابرها پنهان می کنم تا راهی برای فرار نداشته باشی، تا شاید بمانی! قرار نیست این بار هم تنها روی برگهای پاییزی راه بروم و تنها سوز پاییزی بیاید و من را گم کند در خودش. قسم می خورم این بار که نباشی برگهای پاییزی را ذخیره کنم برای روز مبادا برای روزی که من باشم و تو باشی و خدا، برای روزی که پا به پای برگهای پاییزی برقصیم برای روزی که خش خش برگها در خاطرمان جا خوش کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:17  توسط فرشته شریعتی  | 

سوز پاییزی می آد منو جو می گیره و می شم جز نفرات برتر سرما خورده های پاییز ۸۸، سرفه می کنم ادولت کلد و آموکسی سیلین می خورم ولی ابدا پنیسیلین نمی زنم. دلم نارنگی نوبرونه ترش می خواد ولی لیمو شیرین می خورم. خوابم می گیره،عطسه می کنم دلم دوغ تگری می خواد ولی شیر گرم می خورم. سردم می شه تب می کنم دلم آش با پیاز داغ فراوون سید مهدی می خواد ولی سوپ خونگی می خورم. مهر می شه، دلم کتاب می خواد دفتر می خواد دانشگاه می خواد ولی از رختخواب جم نمی خورم...

 

پ ن: اینایی که گفتم علائم آنفولانزا خوکی که نبود؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:53  توسط فرشته شریعتی  | 

بازم یه بازی وبلاگی دیگه که همه توش دعوتن،حتی شما!

"راز" نوشته ی "راندا برن" یکی از بهترین کتاباییه که من خوندم و توی صدها جمله ی خوب این کتاب این جمله رو خیلی دوست دارم:

((چه فکر کنی که می توانی چه فکر کنی که نمی توانی،در هر دو حالت حق با توست!))

                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:40  توسط فرشته شریعتی