تبليغاتX
چکه ای از ناودان یک احساس

چکه ای از ناودان یک احساس

هر از گاهی یادم می افتد که دوستت دارم!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:40  توسط فرشته شریعتی  | 

حالم بد نیست ولی به سرم که بزنه دیگه زده! انقدر الکی به خودم تلقین می کنم که جدی جدی حالم بد می شه و بی حال می افتم رو تخت و دانشگاه نمی رم.درسی نخوندم که بخوام تحویل استاد بدم و پشت سر هم،آماج سوالات ریز و درشت قرار بگیرم،پس همون بهتر که بمونم خونه! با خودم می گم: نیلوفر راس میگه،امروز روز آرامشه! بعد پنجره رو تا آخر باز می کنم و باز ولو می شم رو تخت و یه عالمه خنکای پاییز می آد و می پیچه دورم و تا می تونم نفس های عمیق می کشم و فکر می کنم هر از گاهی بی خیالی لازمه تا خوشبختی رو با تمام وجود حس کنی.

پ ن:توصیه می کنم هر از گاهی در اوج مشغله خودتونو به بی خیالی بزنید.عصر با خبر شدم کلاس تشکیل نشده!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:14  توسط فرشته شریعتی  | 

امروز یک روز عادی نیست و من همچنان منتظر یک اتفاق نابم اتفاقی که می دانم بالاخره می افتد،شاید در همین۸/۸/۸۸!!

امروز یک دنیا دعا مستجاب می شود و یک بغل آرزو برآورده...
کاش آرزویت باشم،کاش آرزویت بر آورده شود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:3  توسط فرشته شریعتی 

می روند ابرها

می رود خورشید

می روند ستارگان

می رود ماه...

آسمان می ماند

         جایی ندارد که برود

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9:39  توسط فرشته شریعتی  | 

+آدم ها به هم زل می زنند، گاهی به زور لبخند می زنند اما حرفی نمی زنند! از فضولی همدیگر می میرند ولی به هم سلام نمی کنند،سلام نمی کنند،سلام نمی کنند...

+درست در لحظه ای که فکرش را هم نمی کنی عاشقت می شوند، به همین سادگی، به همین مسخرگی!

+کاش می شد حال و هوای این روزهایم را بایگانی کنم برای لحظه های عقل پریدگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:29  توسط فرشته شریعتی  | 

این بار که بیایی کفش هایت را  پشت ابرها پنهان می کنم تا راهی برای فرار نداشته باشی، تا شاید بمانی! قرار نیست این بار هم تنها روی برگهای پاییزی راه بروم و تنها سوز پاییزی بیاید و من را گم کند در خودش. قسم می خورم این بار که نباشی برگهای پاییزی را ذخیره کنم برای روز مبادا برای روزی که من باشم و تو باشی و خدا، برای روزی که پا به پای برگهای پاییزی برقصیم برای روزی که خش خش برگها در خاطرمان جا خوش کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:17  توسط فرشته شریعتی  | 

سوز پاییزی می آد منو جو می گیره و می شم جز نفرات برتر سرما خورده های پاییز ۸۸، سرفه می کنم ادولت کلد و آموکسی سیلین می خورم ولی ابدا پنیسیلین نمی زنم. دلم نارنگی نوبرونه ترش می خواد ولی لیمو شیرین می خورم. خوابم می گیره،عطسه می کنم دلم دوغ تگری می خواد ولی شیر گرم می خورم. سردم می شه تب می کنم دلم آش با پیاز داغ فراوون سید مهدی می خواد ولی سوپ خونگی می خورم. مهر می شه، دلم کتاب می خواد دفتر می خواد دانشگاه می خواد ولی از رختخواب جم نمی خورم...

 

پ ن: اینایی که گفتم علائم آنفولانزا خوکی که نبود؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:53  توسط فرشته شریعتی  | 

بازم یه بازی وبلاگی دیگه که همه توش دعوتن،حتی شما!

"راز" نوشته ی "راندا برن" یکی از بهترین کتاباییه که من خوندم و توی صدها جمله ی خوب این کتاب این جمله رو خیلی دوست دارم:

((چه فکر کنی که می توانی چه فکر کنی که نمی توانی،در هر دو حالت حق با توست!))

                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:40  توسط فرشته شریعتی 

موهایم را که ببافم

لبهایم را که سرخ کنم

پیراهن چین دارم را که به تن کنم

و کفشهای تخ تخی ام را به پا

آن وقت است که حسودیت می شود

به من و دختر بودنم!


اتفاق مرتبط:

من:موافقی کلاس متون رو ظهر برداریم؟

دوست:نه! بهتره صبح برداریم.

من:آخه چرا، ما که تا ظهر کلاس دیگه ای نداریم؟

دوست:آخه استاد متون ظهر خانمه.

من:(!) لبخند تلخ، سکوت...

 

 

پ ن:خدایا! کاری کن تا عادت کنیم ارزش و جایگاهمون رو بر اساس انسان بودن و تلاشمون تعیین کنیم نه دختر یا پسر بودنمون.

                               

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:23  توسط فرشته شریعتی  | 

گرمی نگاه تو

سردی کلام من

شاید،

شروع یک دوستی ولرم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:22  توسط فرشته شریعتی  |